به نام آزادي
به نام آزادي
تاريخ : 30/5/1387

دريکي از سايتهاي انترنتي طنزي از يک صاحب اثردرخصوص سکوت خواندم که مي نويسد: "سكوت جا ن، جان كلام است ، حامل بلند ترين فرياد ها ست، قديمي ترين زبان جهان است .زباني كه از ياد نمي رود . براي شنيدن زبان سكوت حتي گوش هم لازم نيست ،چشمي كافي است ، گاه چشمي ودلي". شايد همچون جملاتي ساده،اما درواقع بسيار واقعي مي باشد. سکوتي که شايد اگر بسياري آنرارعايت نمايند به نفع ادامهزندگيشان مي باشد اما کم نيستند کساني که حاضر به رعايت آن نيستند و حاضر به استفاده از آن نمي باشند و درنتيجه بايد مثل فرزادکمانگر تاوان آنرا بپردازند.
هر ملتي درگذر تاريخ فرودوفرازهايي راپشت سرگذاشته و براي آزادي و استقلال خود هزينههاي زيادي را داده و دراين ميان بهترين فرزندان خودرا قرباني نمودهاند. درکشورشيلي انگشتان هنرمند معروف "ويکتوريره" به خاطر اجراي آهنگهاي ميهن پرستيانه وهنگام کارهنري توسط حکومت پينوشه قطع، در کشور برمه خانم آنک سانک سوچي چهره سرشناس مدافع دموکراسي با حبس طولاني مدت، در ايران شاعر آزاديخواهخسروگلسرخي با خون سرخ خود، در آذربايجان معلم مبارز صمد بهرنگي با نيرنگ ساواک وسپردن به ارس، ودهها وصدها انسان شريف ديگر هرکدام به نوعي مورد غضب ديکتاتوران عصر خود قرارگرفته، اما ازطرف ملت به رمزوسنبل آزادي وانسانيت بدل گشتهاند. تفاوت آنان با سايرين اين است کههرکدام از آنها نتوانستهاند در برابر بي عدالتيهاي سياسي اجتماعي بي تفاوت بمانند، وبههرشيوه ممکن وباهنروخلاقيت خود بهزبان آمدهاند. امروزه ممکن است در شيلي شرايطي پيش آمده باشد که پينوشهاي ديگر تولد نيابد و به جان مردم نيفتد، اما هنوز بي عدالتي در نقاط بسياري از جهان بيداد مي کند وعليرغم پيشرفت بشريت در همه عرصهها، تاريکي بر سر بسياري از نقاط جهان سنگيني مي کند. براي نمونهدرکشور ايران بي عدالتيها بيش ازهرزمان شدت بيشتري بهخود گرفته و سرنوشت معلم زنداني فرزادکمانگر نمونه ديگري از رنج ديدگان تاريخ است. فرزادکمانگر معلمي که متاثر از حرکات اجتماعي صمد بهرنگي و همانند ايشان تمام افکارش حول تربيت کودکان، رفيق و ياورشان بودهاست. با همچون نگرشي که همت به خدمت جامعه گماشته شخصيتي از ايشان نمايان است که مثل صمد تنها معلم آن چند ده نفر دانش آموز کامياراني نيست بلکه معلم يک ملت ونشان مظلوميت يک ملت است.
ابتدا ونحوه زندگي صمد و فرزاد کـاملا" مشابه است وتفاوت آنها در فاصله زماني است. آنچه در مورد صمد بهرنگي نوشته شده، ايشان در تيرماه 1318 در محله چرنداب تبريز چشم به جهان گشود. با نخستين پديده اي که آشنا شد فقر بود و تهيدستي پدر. در چنين خانواده اي بود که صمد جان گرفت و در کنار فقر بزرگ شد. از دوران کودکي کار همدمش بود و بچه هاي پاپتي هميارش. با آنها در ميان خاک و خل چرنداب تبريز رشد کرد. بعدها نيز براي آنان و هموطنانشان زيست و تادم مرگ برايشان سرود زندگي و مبارزه نوشت. خود درباره زندگيش نوشته است:
قارچ زاده نشدم بي پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولي نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمي بود به خود کشيدم، کسي نشد مرا آبياري کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهاي آذربايجان. پدرم مي گويد: اگر ايران را ميان ايرانيان تقسيم کنيد از همين بيشتر نصيب تو نمي شود...»
و فرزاد هم مانند صمد از خانوادهاي فقير درسال 1354خورشيدي درشهر كامياران متولد شد. معلمي دلسوخته واز طبقه ي كم درآمدجامعه كه بهترين راه كمك به خود وخانواده و جامعه اش رادر اشتغال به معلمي يافت. از آنجايي كه فرزاد مشكلات اقتصادي خود و خانواده را از همان دوران كودكي دريافت،درك مشكلات اجتماعي برايش آسان تر شد، و به راحتي مي دانست كه در پشت نگاه هاي دزدانه ي كودكي نيازمند چه آرزوهايي نهفته است."
با نگاهي اجمالي به شيوه زندگي ونگرش اجتماعي صمد و فرزاد درمي يابيم که اشتراکات زياد ميان آن دو وجوددارد و مي توان فرزاد را شاگرد حقيقي صمد ناميد. صمد به دانش آموزان خود در کتاب کچل کفترباز مي نويسد ومي گويد: "بچه ها بي شك آينده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ ميشويد و همپاي زمان پيش مي رويد. پشت سر پدران و بزرگهايتان مي آييد و جاي آنها را مي گيريد و همه چيز را به دست مي آوريد. زندگي اجتماعي را با همه ي خوب و بدش صاحب مي شويد. فقر..ظلم..زور..عدالت..شادي و اندوه ..بيكسي...كتك ..كار و بيكاري..زندان و آزادي..مرض و بي دوايي.گرسنگي و پا برهنگي و صدها خوشي و ناخوشي اجتماعي ديگر مال شما مي شود" ودرجايي ديگر مي نويسد:" براي شناختن اجتماع و جواب يافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. يكي از اين راه ها اين است كه به روستاها و شهرها سفر كنيد و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشيد. راه ديگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابي."
فرزاد هم در نامه خود که از زندان به دانش آموزان فرستاد، نوشت: "مي دانم بزرگ شده ايد ، شوهر مي کنيد ولي براي من همان فرشتگان پاک و بي آلايشي هستيد که هنوز « جاي بوسه اهورا مزدا» بين چشمان زيبايتان ديده مي شود ،راستي چه کسي مي داند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبوديد ، کاغذ به دست براي کمپين زنان امضاء جمع نمي کرديد و يا اگر در اين گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنيا نمي آمديد ، مجبور نبوديد در سن سيزده سالگي با چشماني پر از اشک و حسرت « زير تور سفيد زن شدن » براي آخرين بار با مدرسه وداع کنيد و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنيد . دختران سرزمين اهورا ، فردا که در دامن طبيعت خواستيد براي فرزندانتان پونه بچينيد يا برايشان از بنفشه تاجي از گل بسازيد حتماً از تمام پاکي ها و شادي هاي دوران کودکي تان ياد کنيد" . ودرجايي ديگرهمچون صمد به آينده دانش آموزان خود فکر مي کند وبرايشان مي نويشد: "پسران طبيعت آفتاب، مي دانم ديگر نمي توانيد با همکلاسي هاي تان بنشينيد ، بخوانيد و بخنديد چون بعد از « مصيبت مرد شدن » تازه « غم نان » گريبان شما را گرفته ، اما يادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به ليلاهايتان ، به روياهاي تان پشت نکنيد ، به فرزندانتان ياد بدهيد براي سرزمينشان براي امروز و فرداها فرزندي از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب مي سپارم تان تا فردايي نه چندان دور درس عشق و صداقت را براي سرزمين مان مترنم شويد" .
صمد، از دوران جواني بعنوان معلم روستاها روانه دهات آذربايجان گرديد وتا لحظه اي که در شهريور1347، بدست رژيم آزادي کش شاه، کشته شد، 11 سال تمام درس داد، نوشت، مبارزه وتلاش نمود، از توده ها ياد گرفت و معلم توده ها شد و اينک طنين فريادش همه جا هست. در مدارس، در دانشگاهها، در روستاها و کارگاههاي فرشبافي، همه جا نام صمد بلند آوازه است و همه جا نوشته هاي پرارزش صمد دست بدست ميگردد و داستانها و طنزهاي اجتماعيش هميشه بيرحم و سرسخت، مفاسد اجتماعي را مورد انتقاد قرار داده و به توده هاي زحمتکش، راه رهائي و رستگاري را نشان ميدهد. صمدبهرنگي هميشه يك معلم متعهدباقي ماند.چه به هنگامي كه دركلاسهاي روستايي باشاگردان گرسنه و پابرهنه روستاهاي آذربايجان بود و چه به هنگامي كه براي بچه ها و درحقيقت براي همه «قصه»مي نوشت و چه آن زمان كه مسائل تعليم و تربيت را درجامعه ايران با ديد تيز بين خود نقد مي كــــــــــــــــــرد.
مطمئنا" فرزاد نيز با رنجهايي که درزندان متحمل شده و درانتظار حکم اعدام بسر مي برد نه اينکه ازنگاه دانش آموزانش گم نشده بلکه به معلم خلق کرد تبديل شده و معلم همه زحمتکشان و محرومان جامعه است که بخاطر ناعدالتي قادر به نوشتن نام خود نيستند. اما مطمئنا" از فرزاد همه چيز را مي آموزند. پرواضح است که فرزادکمانگر نه اولين فرد محکوم به اعدام و نه آخرين هم مي باشد. درچندسال اخير درکردستان صدها و هزاران نفر دستگير و بهسرنوشتهاي گوناگوني چون اعدام، تکهتکهشدن، زندانهاي طولاني ويا تبعيد که بهدليل فضاي بسيارامنيتي از ديد افکارعمومي پنهان ماندهاست.همچنانکه خود به شاگردانش مي نويسد: کاش مي شد دوباره و دزدکي دور از چشمان ناظم اخموي مدرسه الفباي کرديمان را دوره مي کرديم و براي هم با زبان مادري شعر مي سروديم و آواز مي خوانديم و بعد دست در دست هم مي رقصيديم و مي رقصيديم و مي رقصيديم . کاش مي شد باز در بين پسران کلاس اولي همان دروازه بان مي شدم و شما در روياي رونالدو شدن به آقا معلمتان گل مي زديد و همديگر را در آغوش مي کشيديد ، اما افسوس نمي دانيد که در سرزمين ما روياها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشي به خود مي گيرد ، کاش مي شد باز پاي ثابت حلقه عمو زنجيرباف دختران کلاس اول مي شدم ، همان دختراني که مي دانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکي مي نويسيد کاش دختر به دنيا نمي امديد. همچون معلمي با همچون درايتي درچند قدمي مرگ قراردارد.
بايد گفت صحبت ازشيوه زندگي وايدههاي آن دو معلم کل مسئله نيست، نخبه کشي وحذف نخبگان جامعه وقايع تلخ تاريخ ايران مي باشد و در تاريخ کشور موارد بسياري ديگر از اين قبيل بوده که شايد هيچگاه به روي صفحه کاغذ نيامدهباشد. حال فرزاد عزيز اين شانس را باخود داشت که وجدانهاي بيدار درسراسردنيا با راهاندازي وشرکت درکمپين نجات ايشان ارزش انساني و صداي حقوق پايمال شده يک انسان را به گوش جهانيان وافکارعمومي رساندند.
سرنوشت مختوم به اعدام فرزاد تاريخ را درست بيش از بيست وپنج سال براي من به عقب برگرداند. عکس فرزاد با دانش آموزانش که گنجينهاي گرانبهاست تداعي عکس جمعي ما دانش آموزان بامعلم کلاس پنجم ابتدائي خود راتداعي نمود که جلو چشم ما توسط چند پاسدار دستگير شد ، عکسي که از ميان صدها عکسي که دارم براي من ارزندهترين است. حال سوالها در ذهن دانش آموزان فرزاد اين است که اگر چنانچه فشار بر معلمين و تفتيش عقايد آنان کارساز بود مي بايست فرزادها ظهور نمي يافتند، چون صمد سالها قبل از تولد فرازد سربهنيست شدهبود. مگر ممکن است کسي که يکبار کتابهاي صمدبهرنگي را بخواند و خود معلم شود شاگردانش را درست تربيت ننمايد؟ صمد به ارس پيوست و فرزاد دنبالش را گرفت. صمد به صداي يک ملت تبديل شد. مرگ صمد، خود، زندگي تازه اي بود و امروز صمد در قلب همه کارگران و زحمتکشان، زنده است و به توده هاي ستمديده، الهام ميدهد . فرزاد هم جاودانه است و بهصداي زحمتکشان خلق کرد درآمدهاست.
صمد جاودانه شد و فرزاد جاويدان! / هادي صوفي زاده